تنها خونه ام. موسیقی گوش می کنم . خصوصا یه آهنگه محمد اصفهانی
تنها ماندم، تنها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم
راز خود به کس نگفتم
مهرت را به دل نهفتم
با یادت شبی که خفتم
چون غنچه سحر شکفتم
دل من زغمت فغان بر آرد
دل تو ز دلم خبر ندارد
پس از این نخورم فریب چشمت
شرر نگهت اگر گذارد
وصلت را ز خدا خواهم
از تو لطف و صفا خواهم
کز مهرت بنوازی جانم
عمر من به غمت شد طی
تو بی من و منوغم تا کی
دردی هست نبود درمانم
تنها ماندم، تنها ماندم
تنها با دل برجا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم
می خوام امشب کتاب بخونم، کتابی که دوستی مهربان برام هدیه کرده (هفت عادت مردمان موثر). فردا صبح زود می پروازم پیش پدر و مادرم و خواهرم که تازه ایران اومده
چند روز بود که تهران تنها بودم، برادرم نبود، این تنهایی هم قشنگ بود و هم نه
قشنگ بود، چون هر آهنگی رو با هر صدایی که بخوام گوش کردم، هر مو قع که خواستم گیتار زدم، روشنایی خونه رو ،هر طوری که دوست داشتم نگه می داشتم ، شمع و عودم روشن بود ، هر وقت خواستم کمی رقصیدم کاری که سالهاست نمی کنم، هر وقت دلم خواست با صدای بلند خنده و گریه کردم، و همه اینها فرصت و آرامشییه بعد از هشت ساعت کار شرکت
فکر کنم به همه فکرهای مهم زندگی ام
اما قشنگه نبود، چون کلا حس تنها بودن قشنگ نیست، و عادت کردن به تنها زندگی کردن باعث میشه دیگه سخت بتونی با کسی هم خونه بشی، مثل زمانی که بعد دانشگاه دیگه نتونستم با پدر و مادرمهربونم تو یه خونه باشم، و با برادرم تهران زندگی کردم
واین هم خونگی ام هم تا تابستون امساله ، چون داداشی نامزد کرده
جای عشق همچنان تو زندگی ام خالیه، اما کم کم، کو چولو کوچولو، جرات خواستن یه عشق مهربونو از خدا پیدا می کنم
کاش عشق، تو خانه خالی همسایه بغلی پیدا می شد
همه و قت با هم بودیم، اما نه زیر یه سقف
تنها ماندم، تنها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم
راز خود به کس نگفتم
مهرت را به دل نهفتم
با یادت شبی که خفتم
چون غنچه سحر شکفتم
دل من زغمت فغان بر آرد
دل تو ز دلم خبر ندارد
پس از این نخورم فریب چشمت
شرر نگهت اگر گذارد
وصلت را ز خدا خواهم
از تو لطف و صفا خواهم
کز مهرت بنوازی جانم
عمر من به غمت شد طی
تو بی من و منوغم تا کی
دردی هست نبود درمانم
تنها ماندم، تنها ماندم
تنها با دل برجا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم
می خوام امشب کتاب بخونم، کتابی که دوستی مهربان برام هدیه کرده (هفت عادت مردمان موثر). فردا صبح زود می پروازم پیش پدر و مادرم و خواهرم که تازه ایران اومده
چند روز بود که تهران تنها بودم، برادرم نبود، این تنهایی هم قشنگ بود و هم نه
قشنگ بود، چون هر آهنگی رو با هر صدایی که بخوام گوش کردم، هر مو قع که خواستم گیتار زدم، روشنایی خونه رو ،هر طوری که دوست داشتم نگه می داشتم ، شمع و عودم روشن بود ، هر وقت خواستم کمی رقصیدم کاری که سالهاست نمی کنم، هر وقت دلم خواست با صدای بلند خنده و گریه کردم، و همه اینها فرصت و آرامشییه بعد از هشت ساعت کار شرکت
فکر کنم به همه فکرهای مهم زندگی ام
اما قشنگه نبود، چون کلا حس تنها بودن قشنگ نیست، و عادت کردن به تنها زندگی کردن باعث میشه دیگه سخت بتونی با کسی هم خونه بشی، مثل زمانی که بعد دانشگاه دیگه نتونستم با پدر و مادرمهربونم تو یه خونه باشم، و با برادرم تهران زندگی کردم
واین هم خونگی ام هم تا تابستون امساله ، چون داداشی نامزد کرده
جای عشق همچنان تو زندگی ام خالیه، اما کم کم، کو چولو کوچولو، جرات خواستن یه عشق مهربونو از خدا پیدا می کنم
کاش عشق، تو خانه خالی همسایه بغلی پیدا می شد
همه و قت با هم بودیم، اما نه زیر یه سقف
1 comment:
Hi sugar,
I am so happy that you are at least writing.
Dancing and reading pomes are very good for your sole.
My Congratulation!!! to you brother and to his Fiance,..
I am so happy that soon u r visiting ur familly.say hi to every one of them..
With passion and love
frank..
Post a Comment