....
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه بی سروسامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه بی سروسامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت
" چه تهیدستی، مرد"
ابر باور می کرد
□
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
□
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
No comments:
Post a Comment