Sunday, January 28, 2007

بسه

همه اتفاقات این روزها می خواد یه درسی رو به من بده، همه اتفاقاتی که شاید اگه باهاشون احساسی برخورد نمی کردم و قدری تعقل و بعد تصمیم می گرفتم، حتما شکل دیگه ای اتفاق می افتادن، اما من متاسفانه با احساسم زندگی می کنم
و با احساس تصمیم گرفتن باعث همین خستگی روانی که الان بهش دچارم، میشه
من اکثر! آدمهای رو زمین دوست دارم، اما خشمم به اونها به خاطر کارهای اشتباهشون، یهو کار دستم میده
با اینکه عصبانیتم گذریه و موندگار نیست، اما تو اون لحظه با احساسم حرف می زنم و سر آخر آش نخورده و دهن سوخته
تازگی ها انتقال احساسم به آدمهای رو زمین ضعیف شده، حرفهامو در قالب جملات نمی تونم بیارم
کاش یه مدت حرفهای دلم، بی آنکه ازدهانم بیرون بریزند، به اطرافیانم انتقال داده می شد
باید برا خودم اعتماد به نفس بیشتری بسازم، و درسمو از همه این تجربه ها بگیرم، و گرنه همبن طور تکرار میشن و دوباره و دوباره

1 comment:

Anonymous said...

Hi,
Listen.... you have been so hard on yourself.....Take it easy.
Let me talk to you on the phone...
sometimes.....
ba droode
Frank