امروز آسمون مثل من معلوم نيست، چشه؟! گاهي ابريه؟ گاهي آفتابي؟ رعد و برق! گاهي هم حس مي كنم، برف و بارون با هم ميباره!!!! الان سر كارم، و منقلبم ! از چي؟ دقيقا نمي دونم؟! حسي مبهم ! اميخته با دلشوره! با وجودي كه اكثر اتفاقات اين روزها، به سمتي ميره كه دلخواه من باشه، چه می دونم انگار قراره که اتفاقی بیفته که خوش نیست
شايد م از هورمونهاي بهم ريختم باشه!
شايدم كودكه بازيش گرفته: )
.......
ديروز ظهر معلم گيتارم اومد! قرار شد از اين به بعد، آكورد و مولودي رو تواما باهم، يادم بده!! اميدوارم كه تنبلي امو در تمرين كردن كمتر كنم!
.....
بعد از ظهر هم آشنايي نزديك (كه از كودكي ام، منو خیلی خوب ميشناسه اچون دو برابر من سن داره، شايد هم بيشتر!) :) بهم زنگ زد: كلي از هر دری حرف زديم، در مورد من گفت: كه من براش رازگونه هستم! نظریه شخصی او در توصيف من، این بود:« گل جذاب و دلربايي كه توي يه باغچه است، اما تنها! كسي كه ظاهرش فاخر، زيبا و .... و درونش پر از مهربوني هاي بي غل و غش ، اما تو درونش يه مادر بزرگ غرغرو هم هست، كه دائما ايراد ميگيره! و اين مادربزرگه كارها رو خراب ميكنه اساسي ! يعني ذهنيات و عينياتمو بهم مي ريزه،
و نميذاره كه جريانات زندگي، بعد تصميم گيري به كوران باد سپرده بشن
.....
عصرجمعه هم با سه تا از دوستان، باشگاه انقلاب رفتيم، 2590 متر زير نم نم بارون پياده روي كرديم، و در شر شر بارون! شام خورديم! خوش گذشت
.........................