ساعت 8:49 صبح- سر كار ( در حالي كه اسمارتيزهاي شادي بخش رنگارنگمو با چايي كه آقاي قادري مهربان شركت اورده مي خورم، و در حالي كه بايد مدارك يك مناقصه رو تا ظهر آماده كنم، و به كارفرماي محترم پروژه! بفرستم، و در حالي كه اينجا تايپ مي كنم، و در حالي كه سر درد وحشتناك دارم و .... كه بماند...... نمي خوام به دردسرهاي جديد فكر كنم، به درك و به درك!!!و واقعا به درك !( يه جورايي صبح ديروز بی جهت نبود که دچار دلشوره بودم، احتمالا بخاطره خبري كه قرار بوده آخر شب بشنوم! ( شايدم خدا مي خواد منو به سمت بهتري هدايت كنه!!) اجبارا براي به مسخره گرفتن مشكلات، برا بي ارزش كردنشون، الکی ! همه اتفاقات که خوش نیستند رو به فال نيك مي گيرم
....................
امشب براي شام منزل عمو جانم مهماني دعوتيم
.............
و ديروز عصر با باز باران (كه با خودش به ايران، بارون حسابي سوغات اورده ) : ) سينما رفتيم، خريد كرديم ، شام خورديم، هديه گرفتم و هديه دادم: ) از همه جالبتر اين بود كه او تصور مي كرده من دختر تپلي باشم ( بخاطر نوشته هايي كه اينجا نوشتم در مورد شكم :) :) در صورتيكه تپل نيستم! :) ... و.... از فروغ گفتیم (كه چقدر زن بي نظيريه ) خلاصه خوش گذشت :) مرسي از تو دوست باراني خوبم! سفرت به خير باشه و يادت نره درست كه تموم شد، اگه برگشتي ايران!: ) دندونهامو كه هميشه نياز به رسيدگي زياده از حد دارن، قراره تو معالجه كني
: )
1 comment:
این شبهای دلپذیر و آرام از خاطره انگیزترین شبهای زندگی ام خواهند بود. به خودم می بالم که دوستانی خوب و مهربان و با محبت مثل شما دارم. همیشه سبز و بهاری باشید
Post a Comment