Friday, June 15, 2007

از فضای سبک و تحمل ناپذیر هستی

کتاب بار هستی کوندرا را با لاخره فرصت کردم که بخونم. رمانی که درک ناکاملش به فهم کلیت آن آسیب می رسونه
توما و ترزا شخصیت های اصلی کتابن. توما بهترین جراح بیمارستانه و با اینکه مایل نیست هیچ زنی به زندگی اش وارد بشه، یک رشته ( اتفاق شش گانه) اونو به سوی ترزا که به عنوان پیشخدمت رستوران کار می کنه، می کشونه
.................
توما فکر میکند: با ترزا بودن بهتر است یا تنها ماندن؟
هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟ اینست که زندگی همیشه به یک (طرح) شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه درستی نیست، زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است، اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست، طرحی بدون تصویر است. توما این ضرب المثل آلمانی را با خود زمزمه می کند: یک بار حساب نیست، یک بار چون هیچ است. فقط یک بار زندگی کردن مانند هرگز زندگی نکردن است
...........................
...............
توما به یاد افسانه مشهور((ضیافت افلاطون)) افتاد: در زمانهای خیلی پیش،جنسیت زن و مرد در انسانها یک جور و با هم بود، تا این که مشیت خداوند بر آن قرار گرفت که آنان را به دو نیمه متفاوت، از یکدیگر جدا کند. از آن زمان افراد بشر در جهان سرگردانند و در جستجوی یکدیگرند. عشق در واقع آن گونه اشتیاق و تمایلی است که ما، به آن نیمه از دست رفته خویشتن داریم. اگر این افسانه را بپذیریم، در آن صورت هر کدام از ما در گوشه ای از جهان همزادی داریم که با او در گذشته، جسم واحدی را تشکیل می داده ایم. اما هیچکس، هرگز آن نیمه دیگر خویشتن را نمی یابد، و برای او نیز- به جای آن نیمه گمشده- یکی مانند ترزا در یک سبد و همراه با جریان آب فرستاده می شود. اما راستی چه می شد اگر واقعا کسی که مقدر اوست – نیمه دیگر خویشتن- را بعدها ملاقات می کرد؟ در آن صورت باید کدامیک را به دیگری رجحان دهد: آن زن یافته در سبد بر آب (ترزا) یا آن زن افسانه افلاطون؟
سپس، پس از گذشت سالها از ازدواجش با ترزا، به او می نگرد که ازشش اتفاق مضحک و غریب زاده شده است، و عشقی توصیف ناپذیر به ترزا احساس می کند
...................
............................
همه ما نیاز به پرتو نگاهیم و برحسب نوع نگاهی که در زندگی خواستار آنیم، می توان ما را به چهار گروه تقسیم کرد: نخستین گروه؛ خواستار نگاه عمومند. گروه دوم، اگر در پرتو نگاه جمع کثیری از آشنایان نباشند، هرگز نمی توانند زندگی کنند. گروه سوم، نیاز دارند در پرتو چشمان یار دلخواه خود زندگی کنند. و کافی است که چشمان یار دلخواه بسته شود تا عرصه هستی آنها نیز در تاریکی فرو رود. ترزا و توما از این گروهند. گروه چهارم، در پرتو نگاه های خیالی موجودات غایب زندگی می کنند. و در رویا بسر می برند. در صورتی که، واقعیت فراتر از رویاست، بسی فراتر
......................................
..........................
ما هرگز نمی توانیم با قاطعیت بگوییم که روابط ما با دیگران تا چه حدی از احساسات ما، از عشق ما، از فقدان عشق ما، از لطف ومهربانی ما، و یا از کینه و نفرت ما، سرچشمه می گیرد. و تا چه حد از قدرت و ضعف در میان افراد تا ثیر می پذیرد
.............................
....................................................
اگر بازگشت ابدی سنگین ترین بار است، زندگی ما می تواند با تمام سبکی تابناکش در این دورنما ظاهر شود. سنگین ترین بار، ما را درهم می شکند، به زیر خود خم می کند و بر روی زمین می فشارد. اما در شعرهای عاشقانه تمام قرون، زن در اشتیاق تحمل پیکر مردانه است. پس سنگین ترین بار در عین حال نشانه شدید ترین فعالیت زندگی هم هست. بارزندگی هر چه سنگین تر باشد، زندگی ما به زمین نزدیک تر، واقعی تر و حقیقی تر است
در عوض، فقدان بار موجب می شود که انسان از هوا هم سبک تر شود، به پرواز در آید، از زمین و انسان زمینی دور گردد و به صورت یک موجود نیمه واقعی در آید و حرکاتش، هم آزاد و هم بی معنا شود
بنابراین کدامیک را باید انتخاب کرد: سنگینی یا سبکی؟
.................
.........