Saturday, June 23, 2007

حرف و دل


امروز صبح رو با نگاه و لبخند به تابلو لورل و هاردی :) و موسیقی شروع کردم

: ..... آهنگه وقتی که من

وقتی گريبان عدم با دست خلقت می‌دريد .وقتی ابد چشم تو را پيش از ازل می‌آفريد. وقتی زمين ناز تو را در آسمان‌ها می‌کشيد. وقتی‌عطش طعم تو را با اشک‌هايم می‌چشيد. من عاشق چشمت شدم. نه عقل بود و نه دلی. چيزی نمی‌دانم از اين ديوانگی و عاقلی. يک آن شد اين عاشق‌شدن. دنيا همان يک لحظه بود. آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود. وقتی که من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده کرد. آدم زمينی‌تر شد و عالم به آدم سجده کرد. من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی.چيزی نمی‌دانم از اين
.................

فکر می کنم به یکی بودن دل و حرف

................

یاد داستان حسن کچل و چهل گیسو می افتم

.................................

داستان هزا ر و یک شب رو دلم می خواد، دوباره بخونم. آخرین بار 14 سال پیش خوندم

.................
پی نوشت
امروز دلم یه موزیک شاد و عالی با یه هم رقص شاد وعالی (که باهم جور دربیایم !) و شور و مستی و پایکوبی می خواست
اما فعلا چون امکانات کامل نبود:) و موجود نیست و نمی باشد
منم این شادی و مستی رو در خلوت تنهایی ام خودم با خودم گذروندم
............. :) :)
باران باش، هیچکس به باران عادت نمی کند، هر وقت بیاید خیس می شوی