Monday, April 30, 2007

تقويم


زندگي خاطره سازيه
.......

بعضي ها فراموش نمي شن
.....
بعضي ها فقط شعار مي دن
بعضي ها فقط مي ميرن

وبعضي ها هردوش

..........

براي امروز هيچ ايده اي ندارم
بعضي روزا اين طوري چپت خاليه، تو اين روزا سعي مي كنم آروم باشم
ميگن بايد خالي بشي تا دوباره پر شي
مث ليوان
.............


Saturday, April 28, 2007

دل بهاري

ساعت 8:49 صبح- سر كار ( در حالي كه اسمارتيزهاي شادي بخش رنگارنگمو با چايي كه آقاي قادري مهربان شركت اورده مي خورم، و در حالي كه بايد مدارك يك مناقصه رو تا ظهر آماده كنم، و به كارفرماي محترم پروژه! بفرستم، و در حالي كه اينجا تايپ مي كنم، و در حالي كه سر درد وحشتناك دارم و .... كه بماند...... نمي خوام به دردسرهاي جديد فكر كنم، به درك و به درك!!!و واقعا به درك !( يه جورايي صبح ديروز بی جهت نبود که دچار دلشوره بودم، احتمالا بخاطره خبري كه قرار بوده آخر شب بشنوم! ( شايدم خدا مي خواد منو به سمت بهتري هدايت كنه!!) اجبارا براي به مسخره گرفتن مشكلات، برا بي ارزش كردنشون، الکی ! همه اتفاقات که خوش نیستند رو به فال نيك مي گيرم

....................

امشب براي شام منزل عمو جانم مهماني دعوتيم

.............

و ديروز عصر با باز باران (كه با خودش به ايران، بارون حسابي سوغات اورده ) : ) سينما رفتيم، خريد كرديم ، شام خورديم، هديه گرفتم و هديه دادم: ) از همه جالبتر اين بود كه او تصور مي كرده من دختر تپلي باشم ( بخاطر نوشته هايي كه اينجا نوشتم در مورد شكم :) :) در صورتيكه تپل نيستم! :) ... و.... از فروغ گفتیم (كه چقدر زن بي نظيريه ) خلاصه خوش گذشت :) مرسي از تو دوست باراني خوبم! سفرت به خير باشه و يادت نره درست كه تموم شد، اگه برگشتي ايران!: ) دندونهامو كه هميشه نياز به رسيدگي زياده از حد دارن، قراره تو معالجه كني

: )

هواي بهاري

امروز آسمون مثل من معلوم نيست، چشه؟! گاهي ابريه؟ گاهي آفتابي؟ رعد و برق! گاهي هم حس مي كنم، برف و بارون با هم ميباره!!!! الان سر كارم، و منقلبم ! از چي؟ دقيقا نمي دونم؟! حسي مبهم ! اميخته با دلشوره! با وجودي كه اكثر اتفاقات اين روزها، به سمتي ميره كه دلخواه من باشه، چه می دونم انگار قراره که اتفاقی بیفته که خوش نیست

شايد م از هورمونهاي بهم ريختم باشه!

شايدم كودكه بازيش گرفته: )

.......

ديروز ظهر معلم گيتارم اومد! قرار شد از اين به بعد، آكورد و مولودي رو تواما باهم، يادم بده!! اميدوارم كه تنبلي امو در تمرين كردن كمتر كنم!

.....

بعد از ظهر هم آشنايي نزديك (كه از كودكي ام، منو خیلی خوب ميشناسه اچون دو برابر من سن داره، شايد هم بيشتر!) :) بهم زنگ زد: كلي از هر دری حرف زديم، در مورد من گفت: كه من براش رازگونه هستم! نظریه شخصی او در توصيف من، این بود:« گل جذاب و دلربايي كه توي يه باغچه است، اما تنها! كسي كه ظاهرش فاخر، زيبا و .... و درونش پر از مهربوني هاي بي غل و غش ، اما تو درونش يه مادر بزرگ غرغرو هم هست، كه دائما ايراد ميگيره! و اين مادربزرگه كارها رو خراب ميكنه اساسي ! يعني ذهنيات و عينياتمو بهم مي ريزه،

و نميذاره كه جريانات زندگي، بعد تصميم گيري به كوران باد سپرده بشن

.....

عصرجمعه هم با سه تا از دوستان، باشگاه انقلاب رفتيم، 2590 متر زير نم نم بارون پياده روي كرديم، و در شر شر بارون! شام خورديم! خوش گذشت

.........................

امروز عصر با باز باران سينما ميريم ( فيلم اخراجي ها)، اميدوارم تا اونوقت اين حالات عجيبم ازبين برن: ) و لبخند واقعي به لبهام برگرده

Wednesday, April 25, 2007

:( کوچولو

تخمه هندی می شکنم ، موسیقی های دوست داشتنی ام رو گوش می کنم، و تایپ می کنم
...
این هفته کودک بودم! از نوع تخسش ! و همه افکارم کودکانه! پایان دوره کودکی ام هم یه کم بغض زیادی ! تازه این هفته غرور زیادی ام هم ، عمدی از یاد رفت ! کودکم به دوستی زمانی ناناز! زنگ زد، که ازش بی اعتنایی زیادی دید. ؟! و سر این موضوع حسابی لجش گرفت و بیهوده هم دلش زیادی شکست
و به قول عزیزی، این کودک، این چند وقته اساسی اصولش رو گم کرد، شاید هم عمدی به فراموشی سپردشون؟! یعنی لج کرد! با خودش! و یا با اتفاقات! و شایدم هر دو
......

باید جنبیدن ! اصولم پیدا بشید! و بعد هم ویراستاری بشید
که اگه جستجو و تعریف اونها دسته این کودک لجباز بیفته! کارمن تمومه
........

تخمه هندی ها دارن تموم میشن :) می باید یه کم به خود تکانی دادن و گیتار زدن
این کودک امروز موفق نشد سر معلم گیتارش گول بماله و کلاسشو به روز یکشنبه حواله کنه ! برا جمعه کلی مشق تمرین نکرده، داره. فردا هم وقت تمرین نداره
زنگ در !!!
فروغ مهربان کتاب وضعیت آخر و راهنمای پرورش گیاهان و گلهای خانگی رو برام اورد. شاید با خوندن این کتابها و رسیدگی بتونم هم این کودکو یه کم بزرگتر کنم، و هم گلهای شمعدانی و لاله ام رو از خشک شدن نجات بدم
:)

Sunday, April 22, 2007

وقتی اوضاع خوبه، زندگی چقدر زلاله، روشن، بی دغدغه ...
کافیه یه درگیری پیش بیاد. می فهمیم که تیره و تاره، که درباره هیچکس، نه خودمان و نه دیگران، چیزی نمی دونیم: چه هستند، چطور فکر می کنن، چکار می کنن، درباره ما چه عقیده ای دارن
...
آغاز همیشه یکسان است
پایان معنا می کند
راه را
بیراه را

Thursday, April 19, 2007

از نوای اسرار آمیز

نمایشنامه های ( نوای اسرار آمیز و خرده جنایت های زناشوهری ) اثر امانوئل اشمیت رو خوندم! منقلبم کردن
...
عشق دو طرفه یعنی چی؟ دو رویایی که اتفاقی با هم جور در می آن! یک سوء تفاهم سعادتمند، البته یک سوء تفاهم دو طرفه... آیا می تونیم از پس رویاهامون با هم حرف بزنیم؟
اگه جنس رویاهامون یکی نباشن؟
...
عشق جنس هم داره؟
...

Monday, April 16, 2007

ماسه های نرم ساحل
صدای موجهای دریا
آبی آسمان
...
و من

Saturday, April 14, 2007

باران

امروزاز 7:30صبح تا 9 شب شرکت بودم، حسابی کار کردم وساعت 9شب، حس لذت از اینکه اینقدر کارهام خوب پیشرفته، خستگی رو از یادم برد
...
...و شب باران می بارید و با صدای باران با فروغ حافظ خواندیم
............
...سه چیز در زندگی مهم است: اولی مهربان بودن است، دومی مهربان بودن است و سومی مهربان بودن است....
....
زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند: فروختی؟ گفت: نخریدند، تمام شد
....

Thursday, April 12, 2007

آمیلی

این هفته حسابی کار کردم! ورزش کردم! با دوست جدید محل کارم خوش گذروندم! با دوست نانازم آواز خوندیم!:) با کیمیا فیلم آمیلی رو تماشا کردیم! از کاراکترآمیلی خوشم اومد:) آخه بعضی کارهاش مثل خودم بود:) امشبم شام مهمون داشتیم :) کلی از خاطرات گذشته گفتیم و خندیدیم :) شام خوشمزه هم :) درست کرده بودم
فردا بعد یکسال سینما نرفتن!اگه موفق بشم! قراره برم سینما:) و اتفاقی سه تا از دوستهام برام بلیط سینما گرفتن! دو تا اخراجی ها و یک تا! خون بازی ! دوستهای داداشی هم دعوت کردن، بریم جاده چالوس ! یا برنامه تفریح نداری یا که .... اما صبح باید یه سر برم شرکت:( و نمی تونم چالوس برم
این هفته کلی فکرهای اساسی کردم ! نتیجه اش این بود که دوباره بخندم و دوباره سرشار از روح زندگی بشم

Monday, April 9, 2007

زرد و نارنجی و سرخ

دیشب یه خورشید بزرگ زرد و نارنجی و سرخ رنگ، نقاشی کردم! با پرتوهای قشنگ ! و به دیوار اتاقم زدم! که اگه گاهی آفتاب منو یادش رفت! یا زیر ابرها قایم شد :( نقاشیش تو اتاقم باشه که من اونو وخیلی چیزهای قشنگه دیگه ای که دور و برم هستن رو، گاهی !:) :( از یاد نبرم

Friday, April 6, 2007

!

کانون خانوادگیه گرم مهربون می خوام! الان هم دارمش، اما یه مدل دیگه اش ! مجرد بودن و موندن کافیه! لطفا خانم نانازمجردی! با همه خاطرات خوش و شادی که باهات داشتم، میشه یه جور خیلی خوب! به آرومی ترکم کنی!؟

Thursday, April 5, 2007

...

تو هم با من نبودی
مثل من با من و حتی مثل تن با من
تو هم با من نبودی آنکه می پنداشتم
باید هوا باشد
ویا حتی گمان می کردم
این تو باید از خیل خبر چینان جدا باشد
تو هم با من نبودی، تو هم با من نبودی
تو هم از ما نبودی
آنکه ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من همسفره شب
باید از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم از ما نبودی
......
تو هم با من نبودی یار
.....
تو فکر یک سقفم
یک سقف بی روزن
یک سقف پا بر جا محکمتر از آهن
سقفی که تن پوش هراس ما باشه تو سردی شبها لباس ما باشه
.......

Wednesday, April 4, 2007

آغاز

گشتم وگشتم و... وبرگشتم
رسیدم و رسیدم! کاشکی
....