Wednesday, June 27, 2007

تولدها

:) :) خواهریه نازم و فروغ مهربانم تولدهاتون!! خیلی مبارکه

دویدیم و دویدیم، قصه زندگی بود

.................
سر خود را مزن اینگونه به سنگ، دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران، مدران جامه جان را، مدران
..............مکن ای خسته در این بغض درنگ، دل دیوانه تنها دل تنگ
دیدی آن را که توخواندی به جهان یارترین، چه دل آزارترین شد، چه دل آزارترین
ناله از درد مکن، آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن، با غمش باز بمان، سرخ رو باش، سر افراز بمان
پی نوشت
مدتیه که هر شب یه فیلم خوب تماشا می کنم :) و بعد می خوابم! دیشب فیلم راز داوینچی رو دیدم، خیلی جالب بود
..............
خوشحالم که فردا روز تولد خواهریه کوچولوی نانازمه!چه خوب که هست :) اما دلتنگم که ایران نیست وکنارش نیستم
.............
می رم بیرون، به کمی قدم زدن نیاز دارم

Tuesday, June 26, 2007

در ناامیدی بسی امید است

هزینه فقط رومینگ بین الملل موبایلم 350 هزار تو...! برای 3 یا 4 بار مکالمه خیلی کوتاه ! تو تعطیلات کوتاه عید که ایران نبودم !...... بی انصافیه

Monday, June 25, 2007

هرکسی از ظن خود شد یار من .... از درون من نجست اسرار من

.......................
همیشه زندگی کردن در لحظه بهتر است . برای آینده برنامه ریزی نکن و دیروز را دور بریز
...............

روزجمعه ! برای اولین بار می رم که شیراز رو ببینم
یک مسافرته شش روزه !
Good 4 Me!

Sunday, June 24, 2007

من و گیتار

......
نیست در شهر نگاری که تواند دل سر سخت ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد
...........
امروز! روز من و گیتارمه
:)
و این هفته! گالری نقاشی ای که دوسش دارم، می رم! و تئاتر برای دومین بار در زندگی ام خواهم رفت! که نمی دونم تئاترو دوست خواهم داشت یا نه:)!؟

Saturday, June 23, 2007

حرف و دل


امروز صبح رو با نگاه و لبخند به تابلو لورل و هاردی :) و موسیقی شروع کردم

: ..... آهنگه وقتی که من

وقتی گريبان عدم با دست خلقت می‌دريد .وقتی ابد چشم تو را پيش از ازل می‌آفريد. وقتی زمين ناز تو را در آسمان‌ها می‌کشيد. وقتی‌عطش طعم تو را با اشک‌هايم می‌چشيد. من عاشق چشمت شدم. نه عقل بود و نه دلی. چيزی نمی‌دانم از اين ديوانگی و عاقلی. يک آن شد اين عاشق‌شدن. دنيا همان يک لحظه بود. آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود. وقتی که من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده کرد. آدم زمينی‌تر شد و عالم به آدم سجده کرد. من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی.چيزی نمی‌دانم از اين
.................

فکر می کنم به یکی بودن دل و حرف

................

یاد داستان حسن کچل و چهل گیسو می افتم

.................................

داستان هزا ر و یک شب رو دلم می خواد، دوباره بخونم. آخرین بار 14 سال پیش خوندم

.................
پی نوشت
امروز دلم یه موزیک شاد و عالی با یه هم رقص شاد وعالی (که باهم جور دربیایم !) و شور و مستی و پایکوبی می خواست
اما فعلا چون امکانات کامل نبود:) و موجود نیست و نمی باشد
منم این شادی و مستی رو در خلوت تنهایی ام خودم با خودم گذروندم
............. :) :)
باران باش، هیچکس به باران عادت نمی کند، هر وقت بیاید خیس می شوی

Friday, June 22, 2007

تنبیه ام نکنی خدا جون

به منطق و چهار چوبهام محل و اعتنایی نکردم! ؟

Wednesday, June 20, 2007

آشتی

بعد یه مدت قهر بازی، لجبازی و دلخوریه من! با برادرم! آشتی و مهربونی :)
کتابهایی که تو این دو ماه خوندم
:
هفت عادت مردمان موثر- عطر سنبل عطر کاج – بادبادک باز- وانهاده –نوای اسرار آمیز هستی – خیانتهای زنا شوهری- جادوی فکر بزرگ- لکه های ته فنجان قهوه- داستان خرس های پاندا- زنگ تفریح نیکولای کوچک- آدم و حوا- پروانه و پیله- هر چه نزدیکتر به تو، آسمان آبی تر-دیالکتیک تنهایی-عشق های خنده دار- وضعیت آخر- بار هستی -برنامه ریزی استراتژیک-مدیریت و کنترل پروژه( کاربرد روشهای سی پی ام-پرت-گرت-پی ان ) و
PMBOK Guide
کتابهابی که به ترتیب درحال خوندنم و جدیدا هدیه گرفتم
:
هم نام - زنی که هر روز راس ساعت 6 صبح می آمد-
و کتابهایی که تو نوبتن! و خواهم خواند
:
سه کتاب- چراغ ها را من خاموش می کنم- خداحافظ گاری کوپر
اکثر این کتابها هدیه های دوستانی بودن که منو با کتاب دوباره آشتی دادن
مرسی از شماها
................
نقاشی رو دوباره شروع کردم! گرچه اصلا کلاس نرفتم (فقط یک ماه)! طرح هام رو تو لینک نقاشی های نیلو فرانه می ذارم
اگه گیتارم رو هم تمرین کنم!!!!!!!!!!! یه لینک آوازهای نیلوفرانه هم به لینکهام اضافه میشه
:) : ) :) !!!!!!!!!!!!!!!!
.............خلاصه اینکه زندگی می گذرد گاه آرام و گاه

Tuesday, June 19, 2007

باران باش، هیچکس به باران عادت نمی کند، هر وقت بیاید خیس می شوی

Friday, June 15, 2007

از فضای سبک و تحمل ناپذیر هستی

کتاب بار هستی کوندرا را با لاخره فرصت کردم که بخونم. رمانی که درک ناکاملش به فهم کلیت آن آسیب می رسونه
توما و ترزا شخصیت های اصلی کتابن. توما بهترین جراح بیمارستانه و با اینکه مایل نیست هیچ زنی به زندگی اش وارد بشه، یک رشته ( اتفاق شش گانه) اونو به سوی ترزا که به عنوان پیشخدمت رستوران کار می کنه، می کشونه
.................
توما فکر میکند: با ترزا بودن بهتر است یا تنها ماندن؟
هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟ اینست که زندگی همیشه به یک (طرح) شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه درستی نیست، زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است، اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست، طرحی بدون تصویر است. توما این ضرب المثل آلمانی را با خود زمزمه می کند: یک بار حساب نیست، یک بار چون هیچ است. فقط یک بار زندگی کردن مانند هرگز زندگی نکردن است
...........................
...............
توما به یاد افسانه مشهور((ضیافت افلاطون)) افتاد: در زمانهای خیلی پیش،جنسیت زن و مرد در انسانها یک جور و با هم بود، تا این که مشیت خداوند بر آن قرار گرفت که آنان را به دو نیمه متفاوت، از یکدیگر جدا کند. از آن زمان افراد بشر در جهان سرگردانند و در جستجوی یکدیگرند. عشق در واقع آن گونه اشتیاق و تمایلی است که ما، به آن نیمه از دست رفته خویشتن داریم. اگر این افسانه را بپذیریم، در آن صورت هر کدام از ما در گوشه ای از جهان همزادی داریم که با او در گذشته، جسم واحدی را تشکیل می داده ایم. اما هیچکس، هرگز آن نیمه دیگر خویشتن را نمی یابد، و برای او نیز- به جای آن نیمه گمشده- یکی مانند ترزا در یک سبد و همراه با جریان آب فرستاده می شود. اما راستی چه می شد اگر واقعا کسی که مقدر اوست – نیمه دیگر خویشتن- را بعدها ملاقات می کرد؟ در آن صورت باید کدامیک را به دیگری رجحان دهد: آن زن یافته در سبد بر آب (ترزا) یا آن زن افسانه افلاطون؟
سپس، پس از گذشت سالها از ازدواجش با ترزا، به او می نگرد که ازشش اتفاق مضحک و غریب زاده شده است، و عشقی توصیف ناپذیر به ترزا احساس می کند
...................
............................
همه ما نیاز به پرتو نگاهیم و برحسب نوع نگاهی که در زندگی خواستار آنیم، می توان ما را به چهار گروه تقسیم کرد: نخستین گروه؛ خواستار نگاه عمومند. گروه دوم، اگر در پرتو نگاه جمع کثیری از آشنایان نباشند، هرگز نمی توانند زندگی کنند. گروه سوم، نیاز دارند در پرتو چشمان یار دلخواه خود زندگی کنند. و کافی است که چشمان یار دلخواه بسته شود تا عرصه هستی آنها نیز در تاریکی فرو رود. ترزا و توما از این گروهند. گروه چهارم، در پرتو نگاه های خیالی موجودات غایب زندگی می کنند. و در رویا بسر می برند. در صورتی که، واقعیت فراتر از رویاست، بسی فراتر
......................................
..........................
ما هرگز نمی توانیم با قاطعیت بگوییم که روابط ما با دیگران تا چه حدی از احساسات ما، از عشق ما، از فقدان عشق ما، از لطف ومهربانی ما، و یا از کینه و نفرت ما، سرچشمه می گیرد. و تا چه حد از قدرت و ضعف در میان افراد تا ثیر می پذیرد
.............................
....................................................
اگر بازگشت ابدی سنگین ترین بار است، زندگی ما می تواند با تمام سبکی تابناکش در این دورنما ظاهر شود. سنگین ترین بار، ما را درهم می شکند، به زیر خود خم می کند و بر روی زمین می فشارد. اما در شعرهای عاشقانه تمام قرون، زن در اشتیاق تحمل پیکر مردانه است. پس سنگین ترین بار در عین حال نشانه شدید ترین فعالیت زندگی هم هست. بارزندگی هر چه سنگین تر باشد، زندگی ما به زمین نزدیک تر، واقعی تر و حقیقی تر است
در عوض، فقدان بار موجب می شود که انسان از هوا هم سبک تر شود، به پرواز در آید، از زمین و انسان زمینی دور گردد و به صورت یک موجود نیمه واقعی در آید و حرکاتش، هم آزاد و هم بی معنا شود
بنابراین کدامیک را باید انتخاب کرد: سنگینی یا سبکی؟
.................
.........

Wednesday, June 13, 2007

...
منو رها کن از این فکر تنهایی
.........

Tuesday, June 12, 2007

قربون برم اون خدا رو

.............
قبل ازرفتن به فرودگاه روسری قرمز رنگمو به آبی رنگ تغییر دادم! تا انسانهایی که با زور می خوان ما ایرانی هارو، روانه بهشت کنن بهم گیر ندن! اکثر پروازها ی فرودگاه مهر آباد و بعضی از پروازهای امام خمینی کنسل شده بود! بجز مال ما! واقعا که ! به بهانه مراسم .....! چه انضباطی ! افسوس !؟
...
با ذوق نوشیدن آب پرتغال طببیعی و نگران از اینکه مبادا مثل دفعه قبل آب ماهی از ساک همسایه بغلی ساکم به لباسهام نفوذ کنه! به همراه فروغ و گیتارش! فرودگاه رفتیم! آب پرتغال رو نوشیدم!عالی عالی! توصیه می کنم(تو سالن پرواز آب میوه طبیعی) و موقع تحویل ساک سبکم به اقاهه سفارش کردم و گفتم: لطفا به مسافرها بگید: ماهی تو ساک هاشون نذارن که لباسهای مردم بو بگیره
پدر و مادر مهربانم طبق معمول همیشه با هم اومده بودن فرودگاه دنبالم
روزهای خوب و شادی رو گذروندم! مامانو بابا حسابی لوسم کردن
مرسی از شما، خیلی خیلی دوستون دارم
........ :)
از روزی که رسیدم در حال درس خوندنم
PMB OK
از آرامش، موسیقی و مطالعه لذت میبرم
از عطاری هم کلی جوشانده گرفتم
چای گل کوهی و بابونه برای رفع خستگی فوق العاده اس ... عاشق عطاری رفتن و انواع جوشونده درست کردنم
:)
........
از هفته آینده، شروع به نقاشی می کنم، طرحی رو که تو ذهنم در حال کشیدنم ( گرچه کامل نشده! همیشه در حال طراحی، طرحم شکل میگیره)! دلم پاستل هام و رنگ می خواد
........
یه تابلوی با مزه هدیه گرفتم، که وقتی نگاش می کنم لبخند به لبام میاد، عکس لورل و هاردی در حالی که دوتایی کلاه هاشونو با فیگور خاصی از سرشون بر می دارن. ( با این تابلو، خونه من و برادرم، دوست داشتنی ترتر شده!) مرسی فروغ مهربانم
تو یکی از پست های بعدیم عکسشونو می ذارم
...
و دوست بارانی ! ببخشید، من روز رفتن شما، سرم شلوغ بود نتونستم تماس بگیرم، هرجا بری شاد باشی و خدانگهدارت
:):):)! و منظورت از نیلورانه، نیلوفرانه اس؟ :) .......

Sunday, June 3, 2007

یک ما ه بیمار بودم :( یه کم زیادی! لاغر شدم :( دلم برا سلامتی و گو نه هام (که کمی آب شدن) تنگ شده
:)
فردا صبح اگه پروازم کنسل نشه، پیش پدر و مادرم می رم:) تا با سلامتی کامل و قبراق برگردم
:)
........................
.....
:واقعا
زندگی کوتاهتر از اونه که دست کم گرفته بشه
.......................
یه تجربه کاری این روزها که برام نتیجه مثبت داشت، این بود
:
اول سکوت، بعد تدبیر و بموقعش ضربه کاری و لازم در برابر ادم های بی ادب ... و گاهی نفهم!؟
..........