Saturday, September 29, 2007

با تو، تنها در بهشت می توان آرام گرفت. و نه هرگز بر بالش دنیا

......
خواسته ام زیاده است. می خواهم دیوانه ای باشم که دیگر چیزی ندارد، جز یک قلب
.........
خونه جدیدمون رو دوست دارم. توش احساس آرامش می کنم
مامان اومدن پیشم، الهی که من قربون مهربونی های بی دریغ شون بشم
...................
!کلی حرف برای نوشتن دارم! اما خوابم میاد:) بمونه برای بعد

Wednesday, September 19, 2007

!دیوونه ! .....بی دلیل

با خودم فکر می کنم : دلیلی برای تکرار، وجود نداره
و دوباره فکر می کنم: اما قبلا هم، دلیلی برای وقوعش نبود
....
با افکارم درگیرم
....................
................
بهتره به قول کسی!!! که الان تو هواپیماس!! بجای بازی با کامپیوتر! برم و بخوابم
.........
دو روز دیگه از این خونه که دوستش دارم، اسباب کشی می کنم!......... مطمئنا خونه جدیدم رو هم دوست خواهم داشت با تراس دوست داشتنی اش
:)
...

Sunday, September 16, 2007

ربنا

........
دوباره ماه رمضون شد! امروز که از سر کار برمی گشتم، موقع خریدن آش و حلیم !تازه یادم اومد که دختره! یکسال هم دوباره گذشت
..................
کاش می تونستم روزه بگیرم !...... عاشقه آوای "ربنا" وقت سحر و افطارم
.........
تلوزیون روشنه! مجری میگه: تو این وقت اذان، یک نفرو حلال کن! و تو همین لحظه، از یه نفرحلالیت بخواه
....

Monday, September 10, 2007

این روزا همش ضعف دارم
سرم گیج میره
امروز دکتر رفتم و گفت: مهم نیست! با ورزش و خوردن ویتامین و آرامش ذهنی حل میشه
..........
صدای اذان میاد! این صدا رو دوست دارم. تو این لحظه از خدا می خوام که هیچ کس رو فراموش نکنه
......

Sunday, September 9, 2007

"
"!

!راه رفتن رو اعصاب، ممنوع

تمام کارهایی رو که باید طی این یک ماه انجام بدم، مشخص کردم! لیست فعالیتهام، رده بندی اونا و..... و در نهایت تخصیص منابع و هزینه ...! اینبار بجای پروژه های شرکت، برای زندگی خودم، برنامه زمانبندی تهیه کردم
با هم اختلاف زیادی نداشته باشن Plan و Target امیدوارم برنامه های
امیدوارم، بر عکس پروژه های شرکت ( که همیشه با تاخیرو کمبود منابع و بودجه و .... مواجه میشن!) پیشرفت برنامه یک ماهه ی واقعی من، جلوتر از برنامه پیش بینی شده ام، بشه! :) گرچه! مهمتر ازهمه، داشتن تن سالم و دل شاده
:)

Friday, September 7, 2007

دسر شکلاتی

دیروز بعد یک هفته، برگشتم تهران
و دیشب، گذشت زمان رو اصلا حس نکردم! این شب جمعه، یا جزو خاطرات خوب و فراموش نشدنی زندگی ام خواهد بود و یا....! امیدوارم روزی نرسه که بخوام به زور از ذهنم این خاطره رو پاک کنم
...
دیشب جشن نامزدی دوستانی نازنین هم بود، که نرفتم! از ته دل آرزوی شادی، سلامتی و خوشبختی اونا رو در کنار هم دارم
.....
رفتی و من در حال خوردن دسر شکلاتی، اینجا می نویسم
:)
هفته گذشته، عروسی برادرم هم برگزار شد، شبی خوش و به یاد ماندنی
و روزهایی عالی و شاد در کنار خواهری و مادر عزیزم! باستثنای یک شب! که تا صبح از نگرانی اشک ریختم! یادت نره! قول دادی عامله تکرارش برام نباشی! در هر صورت و پیشامدی
:)
از فردا دوباره کار! بعد یک هفته مرخصی! امیدوارم از کاری که مدتها در انتظارش بودم، راضی باشم و لذت ببرم
خدا جونم! کمک کن بنیه ام قویتر بشه
:)
.................
............
و حالا تو برگشتی، با هدیه ای که دوستش دارم
دوستت دارم
:)