دیروز بعد یک هفته، برگشتم تهران
و دیشب، گذشت زمان رو اصلا حس نکردم! این شب جمعه، یا جزو خاطرات خوب و فراموش نشدنی زندگی ام خواهد بود و یا....! امیدوارم روزی نرسه که بخوام به زور از ذهنم این خاطره رو پاک کنم
...
دیشب جشن نامزدی دوستانی نازنین هم بود، که نرفتم! از ته دل آرزوی شادی، سلامتی و خوشبختی اونا رو در کنار هم دارم
.....
رفتی و من در حال خوردن دسر شکلاتی، اینجا می نویسم
:)
هفته گذشته، عروسی برادرم هم برگزار شد، شبی خوش و به یاد ماندنی
و روزهایی عالی و شاد در کنار خواهری و مادر عزیزم! باستثنای یک شب! که تا صبح از نگرانی اشک ریختم! یادت نره! قول دادی عامله تکرارش برام نباشی! در هر صورت و پیشامدی
:)
از فردا دوباره کار! بعد یک هفته مرخصی! امیدوارم از کاری که مدتها در انتظارش بودم، راضی باشم و لذت ببرم
خدا جونم! کمک کن بنیه ام قویتر بشه
:)
.................
............
و حالا تو برگشتی، با هدیه ای که دوستش دارم
دوستت دارم
:)