Wednesday, June 27, 2007
دویدیم و دویدیم، قصه زندگی بود
سر خود را مزن اینگونه به سنگ، دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران، مدران جامه جان را، مدران
..............مکن ای خسته در این بغض درنگ، دل دیوانه تنها دل تنگ
دیدی آن را که توخواندی به جهان یارترین، چه دل آزارترین شد، چه دل آزارترین
ناله از درد مکن، آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن، با غمش باز بمان، سرخ رو باش، سر افراز بمان
Tuesday, June 26, 2007
در ناامیدی بسی امید است
Monday, June 25, 2007
هرکسی از ظن خود شد یار من .... از درون من نجست اسرار من
Sunday, June 24, 2007
من و گیتار
Saturday, June 23, 2007
حرف و دل

امروز صبح رو با نگاه و لبخند به تابلو لورل و هاردی :) و موسیقی شروع کردم
: ..... آهنگه وقتی که من
وقتی گريبان عدم با دست خلقت میدريد .وقتی ابد چشم تو را پيش از ازل میآفريد. وقتی زمين ناز تو را در آسمانها میکشيد. وقتیعطش طعم تو را با اشکهايم میچشيد. من عاشق چشمت شدم. نه عقل بود و نه دلی. چيزی نمیدانم از اين ديوانگی و عاقلی. يک آن شد اين عاشقشدن. دنيا همان يک لحظه بود. آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود. وقتی که من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده کرد. آدم زمينیتر شد و عالم به آدم سجده کرد. من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی.چيزی نمیدانم از اين
.................
فکر می کنم به یکی بودن دل و حرف
................
یاد داستان حسن کچل و چهل گیسو می افتم
.................................
داستان هزا ر و یک شب رو دلم می خواد، دوباره بخونم. آخرین بار 14 سال پیش خوندم
Friday, June 22, 2007
Wednesday, June 20, 2007
هفت عادت مردمان موثر- عطر سنبل عطر کاج – بادبادک باز- وانهاده –نوای اسرار آمیز هستی – خیانتهای زنا شوهری- جادوی فکر بزرگ- لکه های ته فنجان قهوه- داستان خرس های پاندا- زنگ تفریح نیکولای کوچک- آدم و حوا- پروانه و پیله- هر چه نزدیکتر به تو، آسمان آبی تر-دیالکتیک تنهایی-عشق های خنده دار- وضعیت آخر- بار هستی -برنامه ریزی استراتژیک-مدیریت و کنترل پروژه( کاربرد روشهای سی پی ام-پرت-گرت-پی ان ) و
سه کتاب- چراغ ها را من خاموش می کنم- خداحافظ گاری کوپر
Tuesday, June 19, 2007
Friday, June 15, 2007
از فضای سبک و تحمل ناپذیر هستی
هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟ اینست که زندگی همیشه به یک (طرح) شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه درستی نیست، زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است، اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست، طرحی بدون تصویر است. توما این ضرب المثل آلمانی را با خود زمزمه می کند: یک بار حساب نیست، یک بار چون هیچ است. فقط یک بار زندگی کردن مانند هرگز زندگی نکردن است
...........................
توما به یاد افسانه مشهور((ضیافت افلاطون)) افتاد: در زمانهای خیلی پیش،جنسیت زن و مرد در انسانها یک جور و با هم بود، تا این که مشیت خداوند بر آن قرار گرفت که آنان را به دو نیمه متفاوت، از یکدیگر جدا کند. از آن زمان افراد بشر در جهان سرگردانند و در جستجوی یکدیگرند. عشق در واقع آن گونه اشتیاق و تمایلی است که ما، به آن نیمه از دست رفته خویشتن داریم. اگر این افسانه را بپذیریم، در آن صورت هر کدام از ما در گوشه ای از جهان همزادی داریم که با او در گذشته، جسم واحدی را تشکیل می داده ایم. اما هیچکس، هرگز آن نیمه دیگر خویشتن را نمی یابد، و برای او نیز- به جای آن نیمه گمشده- یکی مانند ترزا در یک سبد و همراه با جریان آب فرستاده می شود. اما راستی چه می شد اگر واقعا کسی که مقدر اوست – نیمه دیگر خویشتن- را بعدها ملاقات می کرد؟ در آن صورت باید کدامیک را به دیگری رجحان دهد: آن زن یافته در سبد بر آب (ترزا) یا آن زن افسانه افلاطون؟
سپس، پس از گذشت سالها از ازدواجش با ترزا، به او می نگرد که ازشش اتفاق مضحک و غریب زاده شده است، و عشقی توصیف ناپذیر به ترزا احساس می کند
...................
همه ما نیاز به پرتو نگاهیم و برحسب نوع نگاهی که در زندگی خواستار آنیم، می توان ما را به چهار گروه تقسیم کرد: نخستین گروه؛ خواستار نگاه عمومند. گروه دوم، اگر در پرتو نگاه جمع کثیری از آشنایان نباشند، هرگز نمی توانند زندگی کنند. گروه سوم، نیاز دارند در پرتو چشمان یار دلخواه خود زندگی کنند. و کافی است که چشمان یار دلخواه بسته شود تا عرصه هستی آنها نیز در تاریکی فرو رود. ترزا و توما از این گروهند. گروه چهارم، در پرتو نگاه های خیالی موجودات غایب زندگی می کنند. و در رویا بسر می برند. در صورتی که، واقعیت فراتر از رویاست، بسی فراتر
ما هرگز نمی توانیم با قاطعیت بگوییم که روابط ما با دیگران تا چه حدی از احساسات ما، از عشق ما، از فقدان عشق ما، از لطف ومهربانی ما، و یا از کینه و نفرت ما، سرچشمه می گیرد. و تا چه حد از قدرت و ضعف در میان افراد تا ثیر می پذیرد
.............................
در عوض، فقدان بار موجب می شود که انسان از هوا هم سبک تر شود، به پرواز در آید، از زمین و انسان زمینی دور گردد و به صورت یک موجود نیمه واقعی در آید و حرکاتش، هم آزاد و هم بی معنا شود
