Wednesday, January 31, 2007

قلب من بد شده ، ابری شده

دلم گرفته، حس غم بی انتها
این روزها کودک درون آزار دیده من، دلش داره می میره
همه حرفها و لحظه های این روزها، نا خواسته اونو یاد ناراحتی و خوشبختی های از دست رفته ایکه مدتها بود فراموشش کرده بود، انداخت
و روزهای گذشته ایی که بر نمی گردن و آزارش دادن، ورق خورد
وکودک درون من بی اینکه بخواد، همه کسایی که دوستم دارن رو ناراحت کرد
اونا خانواده ام هستن، تنها دارایی های با ارزش من توی این دنیا
اما نمی دونن من نمی خوام ناراحتشون کنم، اونا هم حتما نمی خوان ناراحتی منو ببینن
اونا خبر ازدرونم ندارن و شاید همه رو به حساب حسادت و یا هر چیز دیگه ای بذارن
گاهی حس می کنم دلم از این غمها بدش نمی یاد و کودکش با گریه آروم میگیره، شاید میخواد بگه
من هستم، حواست به من هست ؟ لطفا حواست به من بیشتر باشه
دیوونه شدم وبس

Sunday, January 28, 2007

تنها خونه ام. موسیقی گوش می کنم . خصوصا یه آهنگه محمد اصفهانی

تنها ماندم، تنها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم

راز خود به کس نگفتم
مهرت را به دل نهفتم
با یادت شبی که خفتم
چون غنچه سحر شکفتم

دل من زغمت فغان بر آرد
دل تو ز دلم خبر ندارد
پس از این نخورم فریب چشمت
شرر نگهت اگر گذارد

وصلت را ز خدا خواهم
از تو لطف و صفا خواهم
کز مهرت بنوازی جانم
عمر من به غمت شد طی
تو بی من و منوغم تا کی
دردی هست نبود درمانم

تنها ماندم، تنها ماندم
تنها با دل برجا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم

می خوام امشب کتاب بخونم، کتابی که دوستی مهربان برام هدیه کرده (هفت عادت مردمان موثر). فردا صبح زود می پروازم پیش پدر و مادرم و خواهرم که تازه ایران اومده
چند روز بود که تهران تنها بودم، برادرم نبود، این تنهایی هم قشنگ بود و هم نه
قشنگ بود، چون هر آهنگی رو با هر صدایی که بخوام گوش کردم، هر مو قع که خواستم گیتار زدم، روشنایی خونه رو ،هر طوری که دوست داشتم نگه می داشتم ، شمع و عودم روشن بود ، هر وقت خواستم کمی رقصیدم کاری که سالهاست نمی کنم، هر وقت دلم خواست با صدای بلند خنده و گریه کردم، و همه اینها فرصت و آرامشییه بعد از هشت ساعت کار شرکت
فکر کنم به همه فکرهای مهم زندگی ام
اما قشنگه نبود، چون کلا حس تنها بودن قشنگ نیست، و عادت کردن به تنها زندگی کردن باعث میشه دیگه سخت بتونی با کسی هم خونه بشی، مثل زمانی که بعد دانشگاه دیگه نتونستم با پدر و مادرمهربونم تو یه خونه باشم، و با برادرم تهران زندگی کردم
واین هم خونگی ام هم تا تابستون امساله ، چون داداشی نامزد کرده

جای عشق همچنان تو زندگی ام خالیه، اما کم کم، کو چولو کوچولو، جرات خواستن یه عشق مهربونو از خدا پیدا می کنم
کاش عشق، تو خانه خالی همسایه بغلی پیدا می شد
همه و قت با هم بودیم، اما نه زیر یه سقف

بسه

همه اتفاقات این روزها می خواد یه درسی رو به من بده، همه اتفاقاتی که شاید اگه باهاشون احساسی برخورد نمی کردم و قدری تعقل و بعد تصمیم می گرفتم، حتما شکل دیگه ای اتفاق می افتادن، اما من متاسفانه با احساسم زندگی می کنم
و با احساس تصمیم گرفتن باعث همین خستگی روانی که الان بهش دچارم، میشه
من اکثر! آدمهای رو زمین دوست دارم، اما خشمم به اونها به خاطر کارهای اشتباهشون، یهو کار دستم میده
با اینکه عصبانیتم گذریه و موندگار نیست، اما تو اون لحظه با احساسم حرف می زنم و سر آخر آش نخورده و دهن سوخته
تازگی ها انتقال احساسم به آدمهای رو زمین ضعیف شده، حرفهامو در قالب جملات نمی تونم بیارم
کاش یه مدت حرفهای دلم، بی آنکه ازدهانم بیرون بریزند، به اطرافیانم انتقال داده می شد
باید برا خودم اعتماد به نفس بیشتری بسازم، و درسمو از همه این تجربه ها بگیرم، و گرنه همبن طور تکرار میشن و دوباره و دوباره

Saturday, January 27, 2007

رهایی

من همه بارها را به خدای درونم می سپارم و خود را رها می کنم

Friday, January 26, 2007

برای رسیدن به99 باید از یک شروع کرد

خودم به تنهایی می توانم کارم را انجام بدهم، خودم مسئولیت زندگی و بر آوردن آرزوهایم را به عهده دارم، خودم مسئولیت انتخابهایم را به عهده می گیرم. من اراده می کنم، من ترجیح می دهم، و با تلاش خودم به خواسته هام می رسم

Wednesday, January 24, 2007

کیست پنهان مرا در جان وتن

روزها در پی هم می گذرن
و من بزرگتر وبزرگتر میشم
اینها روزهای عمر منن
که در گذرن تا به یکروز که تموم بشن
بهترین آرزویی که تو این روزها می تونم داشته باشم
عاقبت به خیر بودنه

Monday, January 22, 2007

تغییرکنیم تا تبدیل نشیم

گاهی اوقات پیش می یاد، وقتی کسی حرف تلخ یا انتقاد بدی از من می کنه، تو دلم می گم دیگه از این به بعد ارتباطمو با این آدم کم می کنم، ویا ارتباطمو تو حدی نگه می دارم که به خودش جرات گفتن این حرفها رو نده غافل از اصل مطلب، شاید لازمه که تغییری بکنم، هیچ آدمی کامل نیست
بجای فرار از حقیقت و احساساتی شدن
شاید یه جاهایی لازمه که رفتارهمیشگی ام رو عوض کنم وعاقلانه قدری فکر کنم
ناراحت نشم، کودکانه و احساسی برخورد نکنم
و شاید این فرصتیه تا بزرگتر بشم و عقلم از تعطیلاتی که رفته، برگرده

Saturday, January 20, 2007

آشنایی و دوستی

امروز کلاس شنا داشتم؛ بالاخره تونستم با آب آشتی باشم و نترسم ازاینکه مبادا آب بره تو دماغم
مثل هر کاری که اگه ترسهامون نباشه و بتونیم بهش غلبه کنیم، تازه می تونیم شروع کنیم به لذت بردن از اون
روز اولی که می خواستم شنا یاد بگیرم، چشمهامو نمی تونستم تو آب باز کنم و همه جا برام تاریک بود، ترس و تاریکی باعث می شد تمام بدنمو منبقض کنم، و حشتناک بود. اما امروز همون آب دیگه برام وحشتی نداشت و توش سر می خوردم و تمام استرسهای روزانه ام رو از یاد می بردم
موقع برگشتن از استخر به میدون محسنی که رسیدم یاد سه سال پیش افتادم که چقدر این مکان برام نا آشنا بود هر دفعه می خواستم خونه یکی از دوستام بیام همیشه خیابون بهروز رو با وزیری پور اشتباهی می رفتم. اما حالا که خودم اینجا زندگی می کنم همه جا برام آشنا شده!و با همه مکان هاش مانوس شدم، مثل شنا وهرکار نا آشنای دیگه که اولش برات غریبه اس، اما بعدا اگه یاد بگیری چطور با هاش دوست باشی شروع می کنی به عشق کردن باهاش

امروز با مامان تارا، دختر بچه هشت ساله ای که برای دوره آموزشی پیشرفته شنا میاد، آشناشدم. برام جالب بود که تارا تو این سن با همراهی مادرش برنامه ریزی می کنه، تا به حدی برسه که تابستون امسال تو مسابقات شنا شرکت کنه. تارا پیانو می زنه ، فدراسیون شطرنج می ره و شطرنج باز زیرکیه ! عاشق کتاب خوندنه
به تارا گفتم درود و آفرین بر علاقه و پشتکار تو و به مامانت که وقتی عشق شما رو برای یاد گرفتن حس می کنه همراهی و ترغیبتون میکنه
تو آژانس که می اومدم رادیو ماشین روشن بود، گوینده گفت
تو دنیا آدمهای خوب بیشتر سختی می کشن. مثل داستان زیر بارون، که خوببها همیشه خیس می شدن چون بدیها چترها رومی دزدیدن

Friday, January 19, 2007

لحظه های تنهایی

....

من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم

من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه بی سروسامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت
" چه تهیدستی، مرد"
ابر باور می کرد



من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم

Tuesday, January 16, 2007

دومین شانس

عشق مرد ترکش کرده بود.مرد از سر نا امیدی خود را از بالای پل گلدن گیت پرت کرد
اتفاقا چند متر آن طرف تر، دختری نیز به قصد خودکشی خود را از بالای پل به پایین پرت کرد
این دو در میان آسمان و زمین از کنار هم گذشتند
چشم هایشان به هم دوخته شد
مجذوب یکدیگر شدند
این یک عشق واقعی بود
هر دو این را دریافتند
آن هم یک متر بالاتر از سطح آب


" جی بونسلت"

Sunday, January 14, 2007

عشق ورزی

شنا و گیتار یاد گرفتن لذت داره،نقاشی کردن،کار کردن و سعی کردن برای بهتر بودن
اما تا با با لنگ درازخوبی نباشه که همه عشق هاتو باهاش سهیم بشی،زندگی با شادی کمتری می گذره.خداهدیه های زیادی به من داده،پدرومادر مهربون،خواهروبرادر نازنین،دوستهای خوب و یه دوست خوبترین
اما گاهی اوقات مثل امروز وجودم فریاد می کشه که نمی خواد بی نوازش یار روزها رو سپری کنه، اما ترس ازناله های عشق،اجازه خواستن یه معشوق رو ازخدا، تو زندگی به من نمیده، عشق شادی می یاره اما اگه بعد یه مدت غمش بیشتر از شادیش شد ، من طاقتشو ندارم
این چیه تو وجود ما آدما که با اونچه که از خوشبختی داریم بازم این خلا لعنتی پر نمی شه .همیشه بدنبال گمشده ای هستیم که هیچ وقت یافت می نشود . گاهی تصور می کنیم پیداش کردیم، امانه! یا اون نبوده یا که بازم پر نمیشه و گاهی این خلا به اندازه یه دره وحشتناک میشه
شاید از خدا دور می شیم
امروز از آفتاب خواستم منو به خدا نزدیکتر کنه، و توانایی یه کوچولو مثل نی بودنو به من بده

Saturday, January 13, 2007

خود خود عشق

امروزصبح آفتاب سلامم رو به گرمی و مهربونی با اینکه زیر ابرها قایم بود، جواب داد. و یکی از روزهای شاد خدا رو برام هدیه کرد
همه وجودم عشق به زندگی بود